تبليغاتX
هنر و زیبایی شناسی در عرفان و تصوف

تصویر خاکی دنیای عرفان

 

نگاهی به مجموعه فرهنگی فرشچیان اصفهان رتبه ی نخست بخش ساختمانهای عمومی همایش ملی و طراحی شهری نقش جهان اثر فرهاد احمدی

پیشازبهرهبرداری-عکسازفرهادلحمدی
پسازبهرهبرداری-عکسازنگارنده

پیش گفتار
معمولاً آن چه در بررسی یک بنا به عنوان اثری معمارانه مورد توجه قرار می گیرد بحث پیرامون جنبه های مادی و فضای کالبدی و شکل دهنده به آن اثر معماری می باشد حال آن که در بررسی اثری معماری در اصفهان ـ این تصویر بهشت ـ می توان با نگاهی معنا گر انه تنها به دنبال تکامل کالبدی و شکل گیری بنا بود بلکه در جستجوی ریشة شکل گیری پیوندکالبد و معنا و کیفیت این ارتباط در دنیای عرفان نیز بود. نکته حائز اهمیت در دیدگاه معمار عارف وصوفی باز سازی تصویر بهشت و جهان ماوراء در همه فضاهای معماری چه در معابر، چه در مساجد و چه در خانه ها و همه جای دیگر است «تلاش معمار همواره بر این است که همه جا را به رنگ آن اندیشة اصلی مرکزی خویش در آورد و خاک فقیررا به فضایی ماورایی شبیه سازد. آن فضایی که او با آن انس ازلی داشته است فضایی که مادی و خاطره ای از آن جهان است، انسان از آن هبوط کرده و همیشه تمامی اندیشه و تفکراتش در پی بازگشت به آن و رهایی از قفس این جهانی بوده است فضایی کامل و متعالی و بی زمان .»
ما همه اجزای آدم بوده ایم در بهشت این لحن ها بشنوده ایم
گرچه بر ما ریخت آب و گل شکی یادمان آید از آن ها چیزکی
در این راه آن چه معمار را برای رسیدن به این هدف و بازسازی تصویری در خور از بهشت یاری می کند به کار گیری زبانی نمادین و استعاری برای انتقال پیام معنوی دنیای عرفان است.
نوشتار حاضر به بررسی مرکز فرهنگی اصفهان (مجموعه فرهنگی آموزشی فرشچیان) رتبه ی نخست بخش ساختمانهای عمومی همایش ملی و طراحی شهری نقش جهان اثر فرهاد احمدی خواهد پرداخت که کار
احداث آن پس از هفده سال پایان یافته است.
پیوند معماری و دنیای عرفان
مرکز فرهنگی سینمای اصفهان (مجتمع فرهنگی فرشچیان) که طراحی آن به اواخر دهه شصت باز می گردد ،در زمینی به مساحت ۱۰.۰۰۰ متر مربع مجاور رودخانه زاینده رود در محله ای با بافت نسبتاً جدید ساخته شده است. نقطه آغازین و ایده اولیه طراحی تصویر ذهنی معمار از منظر آبگیر پل خواجو در زمان برگزاری جشن های بزرگ صفوی است ، در واقع سعی شده است که در اولین گام عناصر اصلی سازمان دهی فضای برگزاری جشن ها با استفاده از آب نما، پل و رواق های اطراف به صورت انتزاعی بازسازی شود و رواق های اطراف پروژه با سازه مخصوص نشان دهنده خیمه ها و چادرهای اسقرار قزلباش در زمان برگزاری جشن هاست.
به بیان دیگر خلوص و شفافیت فضاهای معماری عصر صفوی و مکتب اصفهان معمار را بر آن داشته تا با استفاده از آب نمای مرکزی علاوه بر اعلام حضور زاینده رود در نزدیکی ، با نمایش تصویر مجازی از حجم اصلی بنا که خود در پرسپکتیو و اندکی در دور دست واقع شده تقارنی را که در امتداد محور طولی عرضه داشته با کمک آب نما به بعد سوم برده و در این حال بیننده را با خود و اثر معماری تنها می گذارد و او را به درون ساختمان دعوت می کند.
تأکید بر تقارن و تقویت آن در جای ، جای فضا نشان دهنده پایبند بودن فرهاد احمدی به اصول معماری سنتی ایران به ویژه معماری صفوی و مکتب اصفهان است. پس معماری سنتی به معنی شیوه ساختمان سازی از نظر شکلی، ساختاری و مفهومی منبع الهام قرار می گیرد .
آن چه به سنت تعبیر می شود به هیچ وجه پیروی از راه و روشی ویژه که مشمول زمان و مکان می شود و یا حفظ وضع پیشین و قرار گرفتن در حصاری از اندیشه های قدیمی نیست بلکه آن گونه که دکتر سید حسین نصر تعریف می کند: «امروزه هیچ چیز به هنگام تراز آن حقیقت ازلی، از آن پیامی نیست که از سنت می آید و مقتضای حال است چرا که همواره مقتضی بوده است چنین پیامی تعلق به اکنون دارد که همیشه بوده است و خواهد بود سخن از سنت، سخن از اصول تبدیل ناپذیری است با منشأ آسمانی و سخن از کاربرشان در مقاطع مختلف از زمان و مکان.» به بیان دیگر معمار با استفاده از زبان نماد ها به بیان صور نمادین که جنبه های محسوسی از واقعیت ماوراء طبیعی اشیاء هستند می پردازد، ترجمانی از مفاهیم دنیای عرفان در عالم خاکی. در حقیقت او صوری را به تصویر می کشد که موجودیت خود را دارند خواه انسان از آن ها با خبر باشد یا نباشد، نمادهایی که به دست انسان ساخته نمی شوند بلکه او را دگرگون می کنند.
همانگونه که ذکر شد هرچند این مجموعه به تازگی مورد بهره برداری قرار گرفته است ولی آغاز طراحی آن به اواخر دهة ۶۰ باز می گردد احمدی خود در این باره می گوید که در آن سال ها معمار جوانی بوده است که تحت تأثیر اساتید بزرگ معماری ایران همچون نادر اردلان و کامران دیبا گونه ای معماری مفوم گرا با گرایشات عرفانی را دنبال می کرده است.
از دیدگاه اردلان معماری به عنوان یک پدیده در نظام وحدت گرای جامعه سنتی نشان دهنده اصل وحدت است. او بر این عقیده است که مبنای شناخت و درک معماری سنتی اسلامی ریشه در رابطة بین کیهان، انسان و معماری دارد. «به عبارتی دیگر از دید سنتی انسان و کیهان خود محصول هنر قدسی اند، انسان، کیهان و معماری قدسی از حیث واقعیت هستی شناسی شان نهایتاً وابسته به ذات الهی اند»
پس معمار بار دیگر سعی می کند با استفاده از عناصر معماری تصویر ذهنی خود را از عالم دیگر در دنیای مادی انعکاس دهد فرهاد احمدی خود در این باره می گوید «از نظر من پروژه طرح این گونه پدید می آید؛ گویی جرعه ای آسمانی از کیهان در مرکز پروژه در آن هشت ضلعی که نمادی خاکی از بهشت است فرو می افتد؛ درست مانند سنگی در میان آب که موج ایجاد می کند، صورت گیری یا تجلی مادی این اثر کیهانی در واقع امواجی است که پلکانی فرارونده را ایجاد کرده که به سمت آسمان حرکت می کند. در واقع نوعی معاشقه و یا تعامل بین زمین و آسمان، کیهان یا عالم صورت با عالم مثال.»
قطره ای از کیهان عالمی که کره خاکی و انسان در آن جای گرفته اند بر جایگاه زندگی او فرود آمده، انسان پیوندی را میان خود و آسمان یا فضای بی کرانه احساس می کند. گویی معمار تلاش می کند راهی برای عروج از عالم خاک به فضای برتر و پر معناتر بیابد و از تغییرات و دگرگونی های این جهانی آزاد گردد.
از نظر کاربردی نیز چنین است تراکم و غلظت کاربری های مجموعه از مرکز به بیرون کاهش می یابد به بیان دیگر فضای تهی که در مرکز پروژه قرار گرفته و تالارها را در خود جای داده تأثیر خود را بر اطراف نیز گذاشته و لبه ها را نیز بی ماده و شفاف کرده است. تا آن جا که در بخش مجاور با خیابان رواق نیز حذف شده و ساختمان از طریق دروازه ورودی با پیاده رو شهری ترکیب می شود. ساختمان از طریق هفت دروازه که از نظر مقیاس نیز بر آن ها تأکید شده است به فضای پیرامون خود متصل می شود. در واقع دروازه اولین فضا در الگوی بنیادی اتصال، انتقال و وصول هستند. استفاده هوشمندانه از هفت دروازه و تأکید بر آن ها شاید اشارتی است بر هفت دروازه بهشت موعود استعاره ای دیگر از مفهومی آن جهانی انعکاسی دیگر از عالم مثال در عالم خاک. «از دیدگاه استیرلین سرچشمه وجوه نمادین اندام های کالبدی در معماری ایران در عالم مثال یا عالم ملکوت دیده می شود. »
در این جا آب نما نیز نه تنها مکانی برای به نمایش گذاشتن و نگهداری آب و محلی برای نشستن در اطراف آن بلکه از دیدگاه عرفانی آینه ای است برای تصویر نمودن و انعکاس عناصری که دورادور حیاط جای گرفته اند.
آن چه در سازماندهی کلی مجموعه شاخص است هندسه بسیار قوی و ترکیب آن با تقارن است مفاهیمی که در مطالعه فضای معماری و نظام کالبدی در معماری سنتی نیز دیده می شوند در واقع کاربرد هندسه برخاسته از عمق اعتقاد و بینش معناگرایانه ای است که معمار سنتی برای دستیابی به مفاهیم ارزشی عقیدتی و بازیابی تبلور آن در شکل مادی و قالبی معمارانه به کار می گیرد. به بیان دیگر هندسه به عنوان عاملی وحدت بخش به کار گرفته می شود تا کلیة ارکان بنیادین معماری از قبیل فضا، شکل، سطح، رنگ و ماده را به نظم در آورد «در معماری سنتی هندسه محدود به جنبه های کم و بیش کمی نیست بلکه جنبه کیفی دارد که در قوانین تناسب و هم آهنگی نمایان است و توسط آن یک بنا وحدت تقریباً بی مانند خود را به دست می آورد.»
در مرکز فرهنگی اصفهان ناگفته ها و عجایب راز آلود همزمان با فرو بردن بیننده در تجربه ای ناخودآگاه آشکار می شوند. آن جا که به زیباترین وجه معماری سنتی ایران یعنی توجه به چهار عنصر نور، باد، آب ، خاک و تفکر دیرینه و اسطوره ای فرهنگ ایرانی پرداخته می شود. این جریان نیرومند فکری ریشه در تفکرات فیلسوف بزرگ سهروردی و فلسفة اشراق در این میان آب نوع مادی عنصری است که می تواند با نور ترکیب شود و از آن جا که توانایی عبور نور و روشنایی را از خود دارد به عنصری مقدس تبدیل شده است. آب و نور به مثابه عناصر هویت بخش با یکدیگر ترکیب می شوند و بنیان فضایی زیبایی در معماری را پایه ریزی می کنند که حوض خانه نام دارد ، در واقع حوض خانه همان معبد آب است ، در کنار چهار صفه که یکی از ساختارهای ویژه و بینابینی معماری این دیار است و تمام هنر معمار سنتی در ترکیب آب و نور در این فضاست. این تدبیر نیز هوشمندانه در طراحی فضاهای داخلی مجموعه به کار گرفته شده است وموجب رساندن نور به فضاهایی که در زیر سطح زمین جای گرفته اند از قبیل چایخانه و نگارخانه می شود.
فضای هشت ضلعی مرکزی علاوه بر این که از نظر محل قرار گیری در مرکز پروژه قرار دارد به نوعی نقطه شروع حرکت بازدید کننده و کاربران مجموعه نیز هست هندسه قوی، حضور آب و ترکیب شدن آن با نوری که از پل های شفافی که به این فضا ختم می شود گذر می کند فضایی مشابه سر بینه حمام های سنتی ایجاد می کند که آن ها نیز خود مرکز رویدادها و اتفاقات مهم اجتماعی بوده اند.
عنصر با اهمیت دیگری که در طراحی مجموعه مورد تأکید قرار گرفته است پل می باشد، عنصری که در فرهنگ ایرانی و اسلامی به مثابه گذرگاه و جدا کننده پاکی و پلیدی است در این جا نیز به یاری معماری معنا گرا آمده است تا صورتی خاکی از گذرگاهی بر پاکی و آب باشد و یا گذری شفاف برای انتقال به فضای اصلی. به بیان دیگر سفر معنوی روح که آغازش تطهیر و تزکیه و پایانش اشراق بود در اینجا و با پیروی از الگوی بنیادین اتصال، انتقال و وصول صورتی نمادین به خود می گیرد. انسان با ورود از دروازه (اتصال) و گذر از پل (انتقال) و رسیدن به فضای مرکزی تهی شده که به سمت آسمان در حال عروج است به وصل می رسد. در این جا معمار با عدم استفاده از رنگی ویژه و یا خاص بر خلوص فضای معماریش افزوده است آن چه به عنوان رنگ در طرح استفاده شده است طیفی از بی رنگی است که با نور ترکیب می شود و رنگ هایی زیبا در ذهن ناظر پدید می آورد.
آن چه به عنوان آخرین نکته باید در مورد پروژه مرکز فرهنگی سینمایی اصفهان ذکر شود نقشی است که این فضای فرهنگی در شهر به عنوان فضای شهری ایفا می کند «در تفکر عرفانی بنابه عنوان قطعه ای سرگردان نیست که روی سطحی قرار داده شده باشد بلکه در بافت شهری گنجانده شده است» . ارتفاع کم ساختمان و قرار گیری بخش عمده فضاها در داخل زمین مکان یابی مناسب ورودی ها در اطراف پروژه، باز بودن ضلع مجاور خیابان برای ورود عابرین، محل هایی برای نشستن در کنار آب نما، اختصاص بیش از نیمی از سطح پروژه برای استفاده آزاد عمومی و به کارگیری عناصر طبیعی و مصنوعی دعوت کننده به داخل این مرکز را یک فضای شهری در خور در مجاور رودخانه زاینده تبدیل کرده است. آن چه این مجموعه فرهنگی را به فضا، مکانی پویا تبدیل می کند. جایگزینی آن در سلسله مراتبی از فضاهای عمومی و نیمه عمومی، ایستا و پویا، فضای باز و سرپوشیده خطی و گرد هم آورنده با مقیاس های کوچک و بزرگ و با عملکرد های متنوع اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی است، که موجب القاء حس تداوم، تنوع و تحرک فضایی در استفاده کنندگانی است که با اهداف مختلف قدم در آن نهاده اند.

فرستنده مقاله: مسعود مرعشی

توسط معماری اینجاست

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 10:44 |

تابلوی «شمس و مولانا»  اثر محمود فرشچيان

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 18:37 |
مولوی ِصنم پرست «بخش دوم»
 
 
 
• بازگشت به کـفـر و شِــرک در عـرفـان و شـعـر ايـران، جنبش  ِبزرگِ آزاديخواهی بود

• «شرکِ خدايان»، بُنی است که «پلوراليسم و آزادي» از آن ميرويد

• چرا نام خدای مولوي، «صنم» است؟ صنم، همان «سَن» يا «سئنا = سه ناي» يا سيمرغست

منوچهر جمالی

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 18:33 |
 

 

رازهاي وحدت ازلي با سماع و موسيقي
فريده معتكف _(رئيس انجمن ايران‌شناسان ايران) آزمودم عقل دورانديش را بعد از اين ديوانه سازم خويش را زين خردجاهل همي بايد شدن دست در ديوانگي بايد زدن درويشهاي مولويه که به درويشهاي چرخان معروف با شند هر چند که سماع و موسيقي همپاي آن چرخش و گردش، ابداع و ابتکار مولانا نبود. در واقع صوفيه از نيمه دوم قرن سوم هجري ( قرن ششم ميلادي) که نخستين خانه سماع در بغداد درست شد مجالس و سماع نوازندگي داشته اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه چهارم فروردین 1387 و ساعت 14:52 |
مينياتور ايراني (تیتوس بورکهارت)
به دلايلي ... هنر مينياتور نمي‌تواند هنري مقدس باشد. ولي تا آن حد كه به صرافت طبع تلفيق يافته است با آن‌چه كه مي‌توان مفهوم حيات و جهان‌شناسي اسلامي ناميد، كم‌و‌بيش خواه به شكل ظهور و بروز فضايل و يا در ضمن به صورت منعكس ساختن يك شهود عرفاني، از يك نوع جوّ معنوي برخوردار است.

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه چهارم فروردین 1387 و ساعت 14:50 |
مولوی ِصنم پرست «بخش اول»

 

مولوی و شاه پریان


« ابلیس» در قرآن، همان« شاه پریان»،
است که خدای ایران بوده است
« پری»، به معنای ِ «عشق» است

اوّل نظر ارچه سرسری بود        سرمایه واصل دلبری بود
گرعشق وبال و کافری بود     آخر به بروی آن پری بود؟

آنها که امروزه سرگرم « خرافه زدائی» هستند، معمولا بنام خرافه، سراسرفرهنگ ایران و تجربیات مایه ای ایرانیان را درهزاره ه، یکجا دورمیریزند. آنه، چون زبانی را که پیشینیان ما بدان می اندیشیدند، و تصاویری را که نیاکان م، تجربیات خودرا با آنها بیان میکردند، نمیشناسند، همه این آثار ر، خرافه میگیرند، و بجای خرافه زدائی، « حقیقت زدائی » هم میکنند، و در پایان، پیایند ان کار آنست که ایرانیان، احساس فقر و بیچارگی میکنند، و بگدائی و دریوزگی، نزد عرب و غرب میروند، و با سماجت و غرور، همه فرهنگ خود را لجن مال میکنند، و ازاین لجن مالی فرهنگ خود، بیش ازحد شاد میشوند و کام میبرند. آنها ناگهان، کشف خرافات کرده اند ! ولی متاءسفانه آنها حقایق گرانبها و ژرف و مردمی ایران را با « نیّت خیر»، تهی و پوک میسازند و ازبین میبرند، و اعتماد به نفس ملت را ازملت میگیرند، و در خرافه زدائی، خود زدائی و فرهنگ زدائی میکنند، و اصالت و ارجمندی و شرافت ایرانی را با نیت خیر نابود میسازند. شاه پریان و پری و پریزاده، خرافه نیست.شاه پریان و پریزاده و پری، نام بزرگترین خدای ایران بوده است، و « پری » به معنای « عشق » است ( یوستی Justi).نخست موبدان زرتشتی با این خدای عشق به جنگ رفته اند، و تا توانسته اند، این خدا را زشت و پلشت وتباه ساخته اند.
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه چهارم فروردین 1387 و ساعت 14:48 |
اسلام و موسیقی
عرب قبل از اسلام اشکال ساده‏ای از موسیقی را که به صورت ترنم و دیگر صورتفننی که با رقص و دف توام بود ابداع کرده بود. از آنجا که دین اسلام هرگونه تعلقاتی را که موجب حجاب و اشتغال صرف و غافلانه‏به لذایذ دنیوی می‏شود،نفی می‏کند،با ظهورش حکم به تحریم غناء و ساختن آلات‏طرب کرد.مسلمین تا زمان خلفای راشدین که احکام شرع اسلام باشد هرچه تمامتراجرا می‏شد از هرجهت‏به دین پایبندی داشتند و در ساعات فراغت جز به امور دینی وزندگی ساده به کار دیگری نمی‏پرداختند تا آنجا که همان آهنگهای ساده جاهلیت را هم‏ترک گفتند و تنها چیزی که از غناء و موسیقی می‏دانستند قرآن خواندن و زمزمه اشعاردینی با آواز زیبا بود.پیامبر همواره به قرائت قرآن با صوت جمیل دعوت می‏کردمسلمانان نخستین موسیقی خود را با ترتیل اکرام آمیز و صادقانه کلام الهی آغاز کردند که‏در آن با احساس روشنایی و گرمی و وزن و آهنگ در دل همراه بود. موسیقی نیز در عصر اسلامی ابتدا با غلبه عشق و شهوترانی به ابتذال گرایش یافت وبیشتر در تفنن و ارضای هوسهای اشراف و عوام به کار آمد.این وضع چنان بود که‏مسلمین گویی کمتر نظری به موسیقی روحانی و دینی نخستین اسلام داشتند. اکثریت‏متفکران اهل ایمان نیز از موسیقی متعارف اشراف دوری می‏گزیدند،اما به تدریج‏بانهضت ترجمه و عروج الحان و نغمات دینی و مواجه متفکران اسلامی با حکمت نظری‏موسیقی در اندیشه فیثاغورثیان اسکندریه و مدارس یونانی به تعالی موسیقی و تامل درمبادی روحانی و آسمانی موسیقی پرداختند.این نظر در میان متفکران اسلامی رایج‏گردید که موسیقی نظری بدور از هوی و هوس و شهوت و لهو و لعب نیز جهت عروج‏روحانی وجود داشته و بدینسان متفکران و هنرمندان مسلمان میان موسیقی قرآنی وموسیقی نظری ملل و نحل قدیم جمع کردند و به تجربه معنوی فیاض روح اسلامی درموسیقی دست‏یافتند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه چهارم فروردین 1387 و ساعت 14:47 |
 
نگاهی به مقوله زیبایی از منظر دینی


در منظر معارف اسلامی علاوه بر این كه جهان، تجلی زیبایی خداوند است بلكه مصادیقی بارز از زیبایی در صورت ماده و معنی معرفی شده است تا روح خدایی و زیبایی آشنا، نه تنها احساس غربت نكند و راه وصول به اصل خود را فراموش ننماید، بلكه در عالم كدر و خشن ماده احساس لطافت و آرامش كند.

 
   ● نويسنده: عليرضا - باونديان

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

زیبایی و تدبر

از آیات قرآنی این معنا را به خوبی دانسته می شود كه در معرفت (شناخت)، علاوه بر اسلوب برهانی و عقلی، با سیر و سلوك و تزكیه نفس نیز می توان به واقعیات و حقایق دست یافت؛ بلكه كامل تر. به عبارت دیگر علاوه بر علم حصولی و حضوری كه علم به مفاهیم و مصادیق اشیاست، علم لدنی یا كشفی نیز وجود دارد كه برای نفوس كامل و تزكیه شده حاصل می شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 18:30 |
 
در پیشگاه زیبایی(4)

 
نگاهی به مقوله زیبایی از منظر دینی


در عرفان اسلامی، ‌خداوند، همه ی زیبایی و همه زیبایی است و لذا در این وادی آنچه زیبایی نامیده می شود كیفیتی ملكوتی دارد. یعنی پیرو سنت تغییر ناپذیر الهی می باشد. بنابراین قوانین زیباشناسانه هم تبدیل ناپذیرند. پس باید گفت:

هنر دینی، تابع قوانین تغییر ناپذیر الهی است.

 
   ● نويسنده: عليرضا - باونديان

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

قرآن، مبنای تدوین زیبایی شناسی دینی

از آنجا که معتقدیم که همه آنچه را که برای سعادتمندی انسان لازم است بی شک در قرآن برای وی به امانت نهاده شده است بنابراین این منبع بی پایان الهی می تواند برای کسانی که در جستجوی خاستگاه راستین زیبایی هستند نیز منشایی والا باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 18:30 |

در پیشگاه زیبایی(2)

نگاهی به مقوله زیبایی از منظر دینی



شخص عارف می تواند روح و ضمیر خود را چنان سامان دهد كه از هیچ چیز تأثیر زشتی نیابد. در واقع یكی از اكتشافات مهم عارفان همین بود كه می توان همه جهان را یكسره زیبا دید. هنگامی كه این چشم زیبابین در دل انسان گشوده شود، نسبت آدمی با جهان یكسره متفاوت خواهد شد.

 
   ● نويسنده: عليرضا - باونديان

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

ماهیت زیبایی

از جمله مسایلی است كه همواره ذهن متفكران و هنرمندان را به خود مشغول داشته، ماهیت زیبایی است. زیبایی، صفتی است كه در اشیاء مشاهده می شود و منجر به ایجاد سرور (ابتهاج) و خرسندی در درون انسان می شود. زیبایی از صفات چیزی است كه مربوط و متعلق به رضایت و لطف است و یكی از مفاهیم سه گانه ای است كه احكام ارزشی به آنها منسوب است. این مفاهیم عبارتند از: زیبایی، خیر و حقیقت.

زیبایی؛ ‌یك امر روحانی است كه همراه با تمثل حقایق ملكوتی به عالم محسوس اعطا می شود و در آن جلوه گری می كند. اگر نگوییم زیبایی عین هنر است بی شك می توان گفت كه از اركان ركین هنر بشمار می رود. هر چند در دوران قدیم تفكیك این دو غیر ممكن بنظر می رسد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 18:23 |
هنر و تكنولوژي(2)

 

 



اين مقاله برگرفته از كتاب هنر، زيبايي، تفكر، تاملي در مباني نظري هنر به قلم محمدرضا ريخته‌گران می باشد كه در سال 1380 توسط انتشارات گلبان چاپ منتشر شده است.(1) بخش دوم و پایانی این مقاله را باهم می خوانیم.

 
   ● نويسنده: محمد رضا - ريخته ‏گران

منبع: کتاب - هنر، زيبايي، تفكر تاملي در مباني نظري هنر

 
 

گفتيم كه هم هنر و هم تكنولوژي ريشه در حقيقت به معناي نامستوري و كشف حجاب دارد، اما چگونه بنياد تكنولوژي جديد هم در نحوه‌اي از نامستوري و كشف حجاب است؟ همچنين ببينيم كه فراآورده‌ي تكنولوژي چگونه از فراآوري هنري ممتاز مي‌شود. فرق اين دو صنف فراآوري با يكديگر چيست؟ به بيان ديگر، هنري بودن يا تكنولوژيك بودن يك فراآورده به چيست؟ في‌المثل چه تفاوت است ميان يك بناي هنري و يك ساختمان معمولي، ميان يك جام استيليزه‌ي هنري و يك ليوان يك بار مصرف، ميان يك سخن شاعرانه و محاورات روزمره؟ و در يك كلام، عالم هنر را عالم تكنولوژي چه فرق دارد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 18:20 |
    ◄ زيبايي و الفاظ وابسته به آن در معارف اسلامي

 

نويسنده: محمد رضا - جوزي

● منبع: سایت - honar

ما در زبان فارسي و عربي تعابير و اصطلاحاتي داريم که به معناي زيبايي است . تفاوت وتمييز اين کلمات براي ما روشن نيست به خصوص براي معاصران و نسل کنوني که آنها را بسيار بکار مي برند ،اما در اصل به معناي حقيقي آن توجه نمي کنند .در گذشته کلمات را در جاي خود و در معناي واقعي اش استفاده مي کر دند . تعابيري مثل جمال ، بهاء، حسن ، صباحت،ملاحت،و کلماتي از اين دست که در فرهنگ لغات وجود دارند ، در فارسي در لفظ زيبايي و در عربي در لفظ حسن تجلي مي يابند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 18:18 |
نگاهی به مقوله زیبایی از منظر دینی

 

تفاوت بزرگ میان علم و هنر (از نظر تجربه خلاق) در روند آفریدن و آفرینش نیست؛ بلكه در ماهیت رابطه های موجود میان اثر ایجاد شده و خلق دوباره آن به وسیله مخاطب اثر هنری متصور است. با عنایت به اینكه شخصیت هنرمند در مراتب آفرینش اثر هنری سهم و اثری اساسی و بنیادین دارد و بدون حضور همه جانبه او اثر هنری جامه تحقق نمی پوشد بنابراین می توان گفت كه هنر آفرینی در ابعاد انسانی اش شناخته می شود و هدف و تعهد را كه اموری سراسر انسانی هستند طلب می كند.

 
   ● نويسنده: عليرضا - باونديان

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

عشق به زیبایی

در ذات انسان، این موجود اشرف، به تاسی از رب جمیلِ ودود، عشق به زیبایی نهفته است. از مهمترین پرسش هایی که همواره در نهاد بشر بوده است پرسش از زیبایی و دین می باشد. بدینسان متفکران بزرگ جهان هم که در برآورده سازی حاجات ذهنی انسان تلاش کرده و می کنند با چنین مسایلی مواجه بوده اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 18:16 |

متن حاضر سخنرانی دکتر محمد رضا ریخته گران در همایش یک روزه زیباشناسی از منظر کانت می باشد که در پاییز 83 در فرهنگسرای دانشجو برگزار گردیده است.

 
   ● سخنران: محمد رضا - ريخته ‏گران

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

قرار است كه چند كلمه‌اي درباره‌ي تحليل حكم زيباشناسانه از منظر كانت سخن بگوييم. انتخاب كانت بدين دليل است كه آراي او در بسط نظريات زيبايي‌شناسايي تأثير به سزايي داشته است. آنچه عرض مي‌كنم از كتاب نقد سوم كانت است. مستحضريد كه كانت در دوره‌ي زندگاني‌اش چند كتاب نقد مي‌نويسد كه مشهورترين آن «نقادي عقل محض» است. اما آنچه من عرض مي‌كنم از كتاب سوم او نقادي قو‌ه‌ي حكم (نقادي قوه‌ي داوري) است. در اين كتاب، كانت، حكم به زيبايي شيء را حكم ذوقي دانسته است. يعني حكم به زيبايي از ذوق برمي‌خيزد. حكم ذوقي، حكمي است كه به احساس لذت و الم بازگشت مي‌كند. مراد از حكم چيست؟ تعبير ديگري براي Judjment يا قضيه است. هر قضيه از موضوع و محمولي تأليف پيدا كرده است. يعني وقتي به زبان ساده يك جمله را بيان مي‌كنيم و چيزي را زيبا مي‌دانيم مراد ما چيست؟

اگر گفتيم اين لاله زيباست مقصود چيست؟ اگر بگوييم اين برگ سبز است: سبزي را حمل كرده‌ايم بر برگ. سبز بودن يك حقيقت عيني (Objective) است به من و شما ارتباطي ندارد. آيا زيبايي اينگونه است؟ آيا همچون سبز بودن است؟ آيا زيبا بودن به ما مربوط مي‌شود يعني Subjective است يا تنها Objective؟

كانت حكم به زيبايي شيء را يك حكم ذوقي مي‌داند و چنين احكامي را به احساس لذت يا الم بازگشت مي‌دهد. يعني وقتي حكم مي‌كنم «اين چهره زيباست» بر اين مسأله صدق مي‌نهم كه احساس خوشايندي دارم. يعني چنين احكام ذوقي به احساس خوشايندي و ناخوشايندي برمي‌گردد. اما در اينجا مشكلي پيش مي‌آيد يعني اگر حكم به زيبايي چيزي به تأثر من بازگشت مي‌كند چنين احكامي احكام كاملاً شخصي است؟ اگر شخصي باشد جاي بحثي باقي نمي‌ماند. من مي‌گويم اين شيء زيباست يعني، احساس خوشايندي دارم و كسي ديگر مي‌گويد همان شيء زشت است يعني احساس ناخوشايندي دارد. هيچ مجالي براي بحث نمي‌ماند آيا كانت چنين چيزي مي‌گويد؟ كانت مي‌خواهد گوشزد كند كه در عين حال كه حكم به زيبايي شيء به احساس خوشايندي يا ناخوشايندي برمي‌گردد در عين حال كه از ذوق برآمده، به تأثر ما برمي‌گردد اما شخصي نيست يعني من در صدور چنين احكامي صرفاً درباره‌ي احساسات خودم سخن نمي‌گويم و چون پرسونال نيست آن وقت مجالي پيدا مي‌شود براي تحليل حكم زيباشناسانه. او بر اساس چهار مقوله حكم زيباشناسانه را تحليل مي‌كند و هر كدام از اين چهار مقوله مؤلف از دسته‌هاي سه‌گانه است بنابراين دوازده مقوله است: كيفيت، كميت، نسبت و جهت.

ما بررسي مي‌كنيم كه حكم زيباشانه‌ از اين مقولات چهارگانه چه بحثي را پيش مي‌كشد. براي هر كدام از اين چهار مقوله آن جمله‌ي اصلي كانت را تحليل مي‌كنيم: از وجهه‌ي كيفيت مي‌گويد: «ذوق قوه‌ي صدور حكم درباره‌ي عين (يا چيز) و يا طريق تصور و يا نمودار ساختن آن به وسيله‌ي رضايت و يا عدم رضايت كاملاً بي‌غرض است. متعلق چنين رضايتي زيبا ناميده مي‌شود.» در اينجا بايد بالمره بي‌غرض، يا كاملاً بي‌غرض است. هيچگونه تعلق و يا هيچگونه سودي در اين كار نباشد. مثلاً يك تابلوي بي‌جان را مي‌بينيد كه ميوه‌هايي را كشيده است. شما هم در شرايطي هستيد كه ميوه‌ها را جالب مي‌بينيد. به گونه ترسيم شده كه آدمي متوجه تازگي، حلاوت، شيريني اين ميوه مي‌شود. چيزي پنهاني كه ميل ماست به خوردن اين ميوه‌ها در صدور حكم زيباشناسانه مؤثر مي‌افتد. يعني بگوييم: «به چه تابلوي زيبايي»، چنين حكمي از نظر كانت حكم زيباشناسانه نيست. يا ممكن است كه ما با يك مقوله‌ي هنري ديگري روبه‌رو شويم كه به گونه‌اي با اقتصاد روبه‌رو شود و ما با آن مسأله‌ي اقتصادي درگير باشيم و يا حتي با اعتقاداتي درگير باشيم از لحاظ مذهبي فلسفي و يا متافيزيكي و تابلويي مقوي اعتقادات ما باشد و ما حكم به زيبايي‌اش كنيم. اينجا هم حكم ما حكم زيباشناسانه نيست. ممكن است يك ذائقه روانشناسانه داشته باشيم. به طور خلاصه ما در همه‌ي اين موارد آزاد نيستيم. حكم زيباشناسانه حكم آزاد است وقتي كه ما از همه‌ي تأثيرات آزاديم و فراغت كلي داريم و هيچگونه تأثر سود، تعلق خاطر و انگيزه‌اي ما را به صدور حكم وادار نكرده است يعني حكم كاملاً بي‌غرض.

مي‌پردازيم به تحليل حكم از ديدگاه كميت: «زيبايي آن چيزي است كه همه را عموماً به دوام مفهوم عقلي ملتزم مي‌سازد» اينجا دو معناست كه بايد توضيح دهيم. چگونه كليت دارد: «همه را عموماً» از كجا معلوم كه چيزي را كه ما زيبا تشخيص دهيم يك عده‌اي پيدا شوند و آن را زيبا تشخيص ندهند. تعبير كانت اين گونه است كه كساني كه اين را زيبا نمي‌دانند آزاد نيستند. اگر اشخاص بتوانند با چشماني شسته و فارغ از تعلقات خاطر به چيزي بنگرند نزد همه زيبايي يكسان خواهد بود. اما جمله‌ي ديگر كه مي‌گويد مفهوم عقلي در كار نيست، يعني در مواردي كه من حكم به زيبايي‌ چيزي مي‌كنم و ديگري نمي‌كند اساس اين حكم يك مفهوم عقلي نيست و چون چنين است من نمي‌توانم با كسي بحث كنم و او را متقاعد كنم كه شما منطقاً بپذيريد كه اين چيز زيباست. به يك معني زيبايي بحث و چون و چرا ندارد. زيبا زيباست بدون معناي عقلي. بنابراين اگر من حكمي صادر مي‌كنم و شما حكم ديگري به هيچ وجه راه مباحثه‌ي عقلي مفهومي نداريم. تنها راهي كه هست اين است كه هر دو منتظر باشيم به هم كمك كنيم و يا مجالي فراهم كنيم كه ديگر هم به آنچه ما فهميده‌ايم برسد. خب پس اگر دو نفر از هر گونه غرض آزاد باشند و درگير هيچگونه بند و حصار اجتماعي، اقتصادي، ديني، متافيزيكي، سياسي و روانشناسي نباشند آن وقت همگان تصديق خواهند كرد و يك حكم زيبايي حكم همگاني و حكم كلي خواهد بود. «زيبايي صورت معلل به غرض بودن عين است». [يعني زيبايي هدفمندي عين است]

«... تا حدي كه اين امر بدون تصور و يا نمودار شدن قصد و غرض پديدار مي‌شود.»  يعني در امر زيبا ما تشخيص يك هدفي را مي‌دهيم اما اين هدف تا مرحله‌ي مفهومي تقليل پيدا نمي‌كند. لاله زيباست اما بدون مفهوم عقلي. اين بحث پيچيده‌تر است و براي آن بايد بحث فاهمه و يا تخيل را در كانت تشريح كنيم: در واقع ادراك معني با فاهمه است يعني در گل مي‌نگريم صورتي از گل در ما ايجاد مي‌شود و در همان حالت فاهمه‌ي ما تشخيص معنايي مي‌دهيم. اما ما كاملاً در جانب فاهمه‌ي قرار نمي‌گيريم كه آن معنا را معناي عقلي را دريابيم بلكه به تعبيري كه در كتاب‌ها به كار بردم نوعي بازي آزاد و شناور داريم ميان فاهمه و خيال نه كاملاً در جانب خيال و نه كاملاً در جانب فاهمه يعني يك معنايي، يك غايتي را ادراك مي‌كنيم بدون آنكه بتوانيم آن را در مرتبه‌ي عقلي بيان كنيم غايتي را ادراك مي‌كنيم بدون آنكه در مرتبه‌ي تعقلي عقلي درآيد. يعني به گل مي‌نگريم چيزي يك معنايي را احساس مي‌كنيم. دلمان گواهي مي‌دهد كه با معنايي اصلي حقيقي روبه‌رو شده‌ايم اما در مرتبه‌ي تعقل عقلي‌مان صورت نمي‌بندد. در يك شناوري فرو مي‌رويم و همين شناوري است كه به هنر و به زيبايي مربوط است. يادآور شعر معروف سپهري: «كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ.» يعني براي استقرار در فاهمه آماده نيستيم و بايد از آن شناوري بيرون بياييم. «كار ما اين است كه در افسون گل سرخ شناور باشيم» از ديدگاه كانتي اين گونه تحليل مي‌شود كه ما بايد بين فاهمه و خيال شناور باشيم. تحليل بر حسب مقوله‌ي جهت: «زيبا آن چيزي است كه بدون مفهوم عقلي، به عنوان متعلق يك رضايت، ضروري شناخته و تصديق مي‌گردد.» يعني از ديدگاه كانت حكم زيباشناسانه هم كلي و هم ضروري است. ضرورت ضرورت نظري نيست يعني اينكه ما مي‌دانيم هر كلي از جز خودش بزرگ‌تر است و پيش از آنكه با شما مشورت كنم مي‌دانم كه شما مي‌دانيد هر كلي از جز خودش به صورت بزرگ‌تر است. اما ضرورتي كه در زيبايي است از اين نوع نيست. يعني من از پيش مطمئن نيستم آنچه را كه من زيبا مي‌دانم شما هم زيبا مي‌دانيد يا نه. بنابراين ضرورتي كه اينجا مطرح است به نحو پيشيني مي‌دانستيم همه كس حكم ما را به زيبايي تصديق خواهد كرد اين ضرورت، ضرورت عملي هم نيست. يعني نتيجه‌ي يك قانون عيني هم نيست كه در نتيجه‌ي آن ما بدانيم چگونه بايد عمل كنيم تا در جهت رسيدن به زيبايي قرار بگيريم خلاصه كنم از ديدگاه كانت اين ضرورت مصداق است كه ضرورت تصديق همگان است به حكمي كه به عنوان مصداق يك نمونه‌ي كلي مورد بحث قرار مي‌گيرد.

احكام چهارگانه را به طور خلاصه توضيح داديم و سير اين بحث‌ها را بايد نزد هگل دنبال كرد كه مجال ديگري لازم است.

 
+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 18:13 |

بر گرفته از:خبرنامه جاويدان خرد

عالم خيال و مفهوم فضا در مينياتور ايراني

نويسنده : سيد حسين نصر
منبع : جاويدان خرد ، مجموعه مقالات دكتر نصر ، به اهتمام سيد حسن حسني (باشگاه انديشه)
زبان : فارسي
تاريخ درج مقاله : جمعه 4 خرداد 1386
موضوعات مقاله : هنر سنتي





نسخه قابل چاپ

متأسفانه تا كنون توجه زيادي به هنر ايراني و مخصوصا هنر ايران اسلامي، از لحاظ معناي فلسفي و تمثيلي دروني اين هنر نشده است، و بيشتر تحقيقات دانشمندان كه در اين رشته، اكثراْ خارجي بوده‌اند، به شرح عناصر صوري و مباحث تاريخي معطوف گرديده است. آن تعمّق در جنبه دروني موضوع و علاقه مفرط به كشف معناي واقعي هنر كه در مورد هنر چيني و ژاپني و هندي توسط افرادي مانند كوماراسوامي،(2) زيمر،(3) دانليو، (4) كرامريش،(5) سالموني،(6) و اخيراْ رولاند،(7) نشان داده شده است، در مورد هنر ايران اسلامي كم‌تر ديده مي‌شود. چند تحقيق عميق موجود در هنر اسلامي كه متوجه معناي واقعي اين هنر بوده است، توسط بوركهارت،[1] و نيز اتينگهاوسن،(8) و پوپ(9) و چند فرد انگشت شمار ديگر در اين رشته، كاملاْ استثنايي است.

لكن امروزه حتي در محافل دانشگاهي، اين امر به طور كلي پذيرفته شده است كه هنر يك تمدن ديني در لسان رمز و تمثيل حاكي از حقايق ديني و حكمي است كه بر آن تمدن حكم‌فرماست، و نمي‌توان اهميت واقعي چنين هنري را با تجزيه و تحليل‌هاي صرفاْ تاريخي مبتني بر صور خارجي و جوانب ظاهري اين هنر، كه نسبت به معنايي كه اين هنر حاكي از  آن است بي تفاوت باشد، به دست آورد، و از آن آگاه شد. اين حقيقت همان قدر كه در مورد تمدن‌هاي ديگر ديني مانند تمدن چين و هند صدق مي‌كند، در مورد تمدن اسلامي صادق است. با وجود اين، بسياري از اساسي‌ترين جوانب هنر اسلامي به صورت كتابي مكتوم باقي مانده است، و اكثر كوشش‌هاي محققان صرف اين شده كه نفوذهاي تاريخي بررسي شود، نه اين كه معناي ذاتي و دروني اين هنر آشكار گردد.

در اين مقاله، هدف بررسي گوشه‌اي از اين زمينه كاوش نشده و تا كنون بكر و دست نخورده است، يعني مسئله فضا چنان كه در مينياتور ايراني جلوه‌گر شده است. آشنايي با مينياتور در عصر جديد بيشتر از طريق اروپاييان حاصل شده است،‌ و لذا زيبايي شناسي اروپايي و افكار فلسفي آنان در تعبير آن مؤثر بوده است، و حتي ايرانيان نيز اكثراْ به اين تعبيرها اكتفا كرده‌اند، در حالي كه زمينه فكري، فلسفي و هنري و جهان شناسي نقاشاني كه اين مينياتورها را به وجود آورده‌اند، كاملاْ با زمينه فلسفي مفسران غربي معاصر متفاوت بوده است. فلسفه دكارت كه در واقع زمينه اصلي تفكر جديد اروپايي است، واقعيت را در فلسفه و علوم غربي و نيز توسط آنها در ديد كلي غريبان و دو قلمرو متمايز تقسيم كرده است،‌ عالم فكر و انديشه، و عالم بعد و فضا كه صرفاْ منطبق با جهان مادي منطبق شده است. هر گاه امروزه از فضا صحبت مي‌شود،‌ چه فضاي مستقيم فيزيك نيوتني مطرح باشد، چه فضاي منحني فيزيك نسبيّت، مقصود صرفاْ همان عالم زمان و مكان مادي و غير جسماني وجود ندارد، و اگر سخني نيز از چنين فضايي پيش آيد، آن را نتيجه توهم بشري دانسته، و براي آن جنبه وجودي قائل نيستند. تصور فلسفه اروپايي ديگر جايي براي فضايي واقعي لكن غير مادي باقي نگذاشته است. ولي درست با يك چنين فضايي است كه هنر تمدن‌هاي ديني به طور كلي، و مخصوصاْ هنر ايراني كه موضوع بحث فعلي است، سروكار دارد.

به منظور نمايان ساختن فضايي كه غير از فضاي عادي عالم مادي و جسماني محسوس است، و هدف هنري كه اصالت معنوي دارد، همان نشان دادن اين فضا از طريق رمز و تمثيل و روش‌هاي خاص اين هنر است، متضمن وجود انفصالي بين اين فضا و فضايي است كه بشر به آن خو گرفته و در زندگي روزانه خود، آن را تجربه مي‌كند. اگر در تصوير فضا، بين اين دو نوع فضا، يعني فضاي عادي و فضاي عالم ملكوت (كه آن نيز عالمي است واقعي و لكن غير مادي)، اتصال و پيوستگي وجود داشته باشد، نمودار ساختن بُعد متعالي فضاي دومي غير ممكن مي‌گردد، و ديگر نمي‌توان انسان را توسط همين آب و رنگ و شكل و صورت كه در دست نقاش است، از فضايي عادي به بعدي متعالي و فضايي ملكوتي ارشاد كرد. در مهم‌ترين هنر ديني اسلام يعني معماري مساجد، فضاي داخلي فضايي مافوق الطبيعه، در مقابل فضاي طبيعي خارج نيست، چنان كه در كليساهاي مسيحي و معابد هندو ديده مي‌شود، بلكه مقصود معمار در ساختمان مسجد، ايجاد فضايي است كه صلح و آرامش و هماهنگي طبيعت بكر و دست نخورده را از طريق انحلال و از بين بردن كشش و عدم  تعادل فضاي عادي دوباره به وجود آورد. لكن همين امر موجب ايجاد فضايي مي‌شود فوق فضاي حيات عادي بشري و دنيوي، و به همين جهت، انسان با دخول در اين فضا، خود را در مقابل ابديت احساس مي‌كند، مافوق زمان و صيرورت و كشمكش‌هاي حيات دنيوي، فضايي كه روح در آن بار ديگر آرامش فطري خود را باز مي‌يابد.[2]

مينياتور ايراني نيز مبتني بر تقسيم بندي منفصل فضاي دو بُعدي تصوير است، زيرا فقط به اين نحو مي‌توان هر افقي از فضاي دو بُعدي مينياتور را مظهر مرتبه‌اي از وجود و نيز از جهتي ديگر مرتبه‌اي از عقل و آگاهي دانست. و حتي در مينياتورهايي كه فضا يكنواخت و متصل است، نماي فضاي مينياتور كاملا با خصلت دو بُعدي خود از فضاي طبيعي سه بعدي اطرافش متمايز شده است،‌و بنابراين فضا، خود نمودار فضاي عالمي ديگر است كه با نوعي آگاهي غير از آگاهي عادي بشري ارتباط دارد. قوانين علم مناظر كه در مينياتور ايراني از آن پيروي شده است. همان قوانين علم مناظر طبيعي است كه اصول و قواعد آن را اقليدس، و پس از او رياضي‌دانان اسلامي مانند ابن الهيثم بصري و كمال الدين فارسي تدوين كردند، قبل از اين كه نفوذ هنر رنسانس و نيز عوامل داخلي باعث انحطاط آن شود. مينياتور ايراني در دوران طلايي خود، همواره تابع اين قوانين باقي ماند و از اصول اين علم پيروي كرد و بر طبق يك نوع واقع بيني كه از خصوصيات دين اسلام و نيز هنر اسلامي است، هيچ گاه نكوشيد به طبيعت دو بعدي سطح كاغذ خيانت كرده و آن را به طريقي سه بعدي نمايان سازد. چنان كه هنر دوره رنسانس و دوران انحطاط هنر مينياتور سطح دو بعدي كاغذ را با به كار بردن قواعد علم مناظر مصنوعي، در مقابل علم مناظر طبيعي هندسي اقليدسي، سه بعدي مي‌نمايد.[3]

مينياتور ايراني با پيروي كامل از مفهوم فضاي منفصل، توانست سطح دو بعدي مينياتور را به تصوري از مراتب وجود مبدل سازد و بيننده را از افق حيات عادي و وجود مادي و وجدان روزانه خود به مرتبه‌اي عالي‌تر ارتقا دهد، و او را متوجه جهاني سازد مافوق اين جهان جسماني، لكن داراي زمان و مكان و رنگ‌ها و اشكال خاص خود، جهاني كه در آن حوادث رخ مي‌دهد، اما نه به نحو مادي. همين جهان است كه حكماي اسلامي و مخصوصاْ ايراني آن را عالم خيال و مثال و يا عالم صور معلقه خوانده‌اند. در واقع مينياتور، تصوير عالم خيال به معني فلسفي آن است، و استفاده از رنگ‌هاي غير واقعي يعني غير از آنچه كه در عالم جسماني محسوس است، و احتراز از نشان دادن دور نماهاي سه بعدي، به تصوير عالمي غير از عالم سه بعدي مادي، كه ظاهربينان ممكن است تصور كنند موضوع نقاشي مينياتور است، اشاره دارد.

قبل از تجزيه و تحليل معناي عالم خيال و اوضاع و كيفيات آن كه آن قدر از افق فكري و نقشه‌اي كه فلسفه امروزي از واقعيت دارد، به دور است، بايد لحظه‌اي تأمل كرده و با اعتراضي كه يقيناْ برخيبه تعبير فلسفي و عرفاني از مينياتور ايراني وارد خواهند دانست، پاسخ گوييم. گفته خواهد شد كه معماري مسجد و نوشتن قرآن كريم با خطي زيبا، البته هنر ديني است و با حيات مذهبي رابطه‌اي مستقيم دارد، ليكن مينياتور  ايراني برعكس، هنري است دباري كه در محيط دنيوي دربارهاي ايران در دوره تيموري و صفوي نشو و نما كرد، و از حكايات حماسي و عشقي كه معناي مستقيم ديني ندارد، استفاده كرد، و آن‌ها را موضوع خود قرار داد. در پاسخ به اين اعتراض بايد خاطرنشان كرد كه در يك تمدن كاملاْ زنده ديني مخصوصاً تمدن اسلامي كه در آن دين، بر تمام شئون اجتماع و تمدن حكم فرماست، هيچ جنبه‌اي از فعاليت‌هاي انساني از سلطه اصول معنوي آن تمدن بري نيست، مخصوصاً آن‌چه مربوط به حكومت، سياست و دولت است. اگر بخواهيم به لسان تاريخ ديني و فكري غرب سخن بگوييم، مي‌توان گفت هنر معماري و خط چنان كه در مورد اماكن ديني و متن كتاب آسماني آمده، مطابق اسرار كبير بوده، و مينياتور و ساير هنرهاي درباري مطابق با اسرار صغير است، يعني يكي با اصول حقايق ديني وعرفاني تمدن مورد بحث سر و كار دارد، و ديگري با فرع همان حقايق. در ايران بسياري از آنچه مربوط به حكومت و سياست و دولت بود مستقيما در طريق صوفيه جذب شد، چنان كه در مورد انجمن‌هاي حماسي و رزمي مانند زورخانه ديده مي‌شود. به همين جهت نيز بسياري از هنرهاي درباري كه با دولت و سياست سروكار داشت و در محافل سلاطين و وزرا رشد و نمو كرد، مانند مينياتور و موسيقي، توسط صوفيه دنبال شد و به كمال رسيد و توسط آنان به نحوي مشابه با خود تصوف تعليم داده شد. تعداد و شهرت صوفيان در دوره صفويه، و نيز قاجاريه كه در اين فنون به مرحله استادي رسيده و خود علت كمال يافتن اين هنرها بودند، بيش از آن است كه احتياج به تذكر و يا شرح و بسط داشته باشد. تا به امروز، بسياري به خاطر دارند چگونه رموز نقاشي و معماري و موسيقي، سينه به سينه بر طبق روشي كاملاً مشابه با آنچه در خانقاه‌ها بين مراد و مريد به وقوع مي‌پيوندد، از استاد به شاگرد تعليم داده شده است.

موضوع‌هايي كه براي مينياتورها انتخاب شده است، اين گفته را تأييد مي‌كند. صحنه‌هاي مينياتور اكثراً يا مربوط به داستان‌هاي حماسي است و نبردهاي قهرمانان ايران باستان را چنان كه در شاهنامه آمده است، نمايان مي‌سازد، و يا با داستان‌هاي اخلاقي كه از آثاري ماندن كليله و دمنه و خمسه نظامي و گلستان سعدي اخذ شده است، سروكار دارد. در وهله اول اين صحنه‌هاي نبرد به واقعيتي ماوراي تاريخ سوق داده شده و جنبه‌اي عرفاني و فلسفي به خود گرفته است، چنان كه در شاهنامه نيز تاريخ و اساطير، در واقعيتي متحد، لكن داراي سلسله مراتب به هم پيوسته است،‌به همان نحو كه شيخ اشراق شهاب الدين سهروردي به تاريخ باستان جنبه‌اي فلسفي بخشيد و از حكايات رزمي و حماسي، تعبيري عرفاني و حكمي كرد، و از اين راه حكمت ايران باستان و عرفان اسلامي را در مكتب نوين اشراقي به هم بياميخت.]4[ در مورد دوم، يعني حكايات اخلاقي نيز صحنه حادثه در جهاني مافوق جهان مادي و صيرورت عادي قرار دارد. به همين جهت، واقعه‌اي كه نقاشي شده است، داراي اهميت و معنايي هميشگي مي‌باشد و براي بيننده همواره زنده و جاودان است. حتي حيوانات و نباتات صحنه‌هاي مينياتور، صرفاً تقليد از عالم طبيعت نيست،‌ بلكه كوششي است در مجسم ساختن آن طبيعت بهشتي و آن خلقت اوليه و فطرت كه همان فردوس برين و جهان ملكوتي، كه در اين لحظه نيز در عالم خيال يا عالم مثال فعاليت دارد.

در تمام اين موارد، سروكار اكثر مينياتورهاي ايراني با عالم مادي و محسوس نيست، بلكه با آن عالم برزخي و مثالي است كه مافوق عالم جسماني قرار گرفته و اولين قدم به سوي مراتب عالي‌تر وجود است، مانند اسرار صغير كه در عرفان مغرب زمين، ديد را براي درك اسرار كبير آماده مي‌ساخت. مينياتور و ساير هنرهاي مشابه از قبيل موسيقي، هنري معنوي و ديني مربوط به جهان برزخي و يا عالم خيال است، همان جهاني كه طبق نظر حكماي اسلامي، مانند ملاصدرا، مقر بهشت است. اين هنر مي‌كوشد تا همان بهشت روي زمين و عدن را با تمام زيبايي‌ها و شادي‌ها و الوان و اشكال مسرت‌بخش خود جلوه‌گر سازد. در محيط فكري و فرهنگي ايران، بيننده همواره از تماشاي مينياتور شمه‌اي از لذت‌هاي بهشت را درك مي‌كرد، به همان نحو كه قالي‌ ايران مي‌كوشد طرح زمين بهشتي را تكرار كند و گنبد، تمثيلي است از گنبد نيلگون آسمان كه خود دري است به سوي بي‌نهايت و نشانه‌اي است از بعد متعالي.

اكنون بايد مرتبه عالم مثال و مقام آن را در سلسله مراتب واقعيت آشكار ساخت و هويت اين عالم را كه در فلسفه‌هاي ديني و عرفاني ديگر نيز مشاهده مي‌شود و در ايران باستان به آن اعتقاد داشته‌اند، مشخص كرد. اگر چه بحث درباره سلسله مراتب وجود بدون مقدمات و تمهيدات لازم امري است مشكل و تجزيه و تحليل آن بدون آشنايي با عرفان امكان پذير نيست، ولي آن را مي‌توان جهت روشن ساختن بحث فعلي به پنج مرتبه اصلي خلاصه كرد. عرفا نيز مراتب اصلي وجود را همين پنج مرتبه مي‌دانند و بر طبق اصطلاح خاصي كه محيي الدين ابن عربي وضع كرده است، هر مرتبه را «حضرت» خوانده و پنج مرتبه را «حضرات خمسه الهيه»[5] مي‌نامند. اين اصطلاح نه تنها در خود فتوحات مكية و فصوص الحكم، بلكه در آثار صدرالدين قونوي،  عبدالرحمن جامي و بسياري از عرفاي بعدي ديده مي‌شود. حكماي اسلامي از سهروردي به بعد نيز همين تقسيمات را پذيرفته‌اند. لكن عموماً اصطلاحات ديگري را جهت شرح و بيان هر مرتبه به كار برده‌اند.[6] وجه تسميه مراتب وجود به حضرات خمسه اين است كه هر مرتبه جز ظهور و تجلي حق تعالي چيزي نيست،‌ و عرفا در واقع مصداقي براي وجود، سواي وجود بي نهايت باري تعالي قائل نيستند، و به همين جهت برخي اصلاْ از مراتب وجود سخني به ميان نياورده و همان اصطلاح «حضرات» را به كار مي‌برند. حضرات خمسه به اين قرار است: عالم فلك يا جهان مادي و جسماني، عالم ملكوت يا جهان برزخي، عالم جبروت يا عالم فرشتگان مقرب، عالم لاهوت يا عالم اسما و صفات الهي، و عالم هاهوت يا ذات كه همان مرحله غيب الغيوب ذات باري تعالي و مافوق هر گونه اسم و رسم و تعيّن و تشخص است. البته در آثار برخي از  عرفا، اين مراتب به نحو ديگري بيان شده است لكن اصل و اساس همين است،‌ و اگر فرقي وجود دارد مبتني بر اختلاف ديدگاه و منظر عارف در بيان همان حقيقت واحد است:

سخنها چون بوفق منزل افتاد
در افهام خلايق مشكل افتاد

مرتبه جبروت و آنچه مافوق آن است، ماوراي هر گونه شكل و صورت و مظاهر صوري است، در حالي كه ملكوت يا همان عالم خيال و مثال داراي صورت است، لكن ماده به معناي مشائي اين كلمه ندارد، و حكماي بعدي براي آن ماده و جسمي لطيف غير از ماده عالم محسوس قائل شده‌اند. به همين جهت نيز اين عالم را «عالم صور معلقه» مي‌نامند. حكماي قرون بعدي در ايران مانند ملاصدرا به شرح و بسط مفصل اين عالم پرداخته‌اند و رسائل جداگانة بسيار در وصف آن تأليف شده است، مانند رسائل قطب الدين لاهيجي، بهاء الدين لاهيجي و ملاهادي سبزواري.

پس عالم مثال فاقد ماده يا هيولا به معناي مشائي كلمه است و لكن به معناي اشراقي و عرفاي مفهوم ماده، خود داراي ماده و يا جسمي لطيف است كه همان جسم رستاخيز مي‌باشد و تمام اشكال و صور برزخي و آنچه از جوانب صوري بهشت و دوزخ آمده است، متعلق به همين عالم و مركب از همين جسم لطيف است. وانگهي اين عالم داراي زمان و مكان و حركت مشخص خود مي باشد و آن را اجسام و الوان و اشكالي است واقعي، لكن غير از اجسام اين عالم خاكي، اين عالم از يك ديد منفي، همان حجاب و پرده‌اي است كه چهره تابناك معشوق يعني حضرت حق را از ديد انسان پنهان و مستور مي‌دارد، و لكن از لحاظ وجه مثبتي كه دارد مرتبه جنّت و مأواي اصل صور و اشكال و رنگ و بوهاي مطبوع اين عالم است كه به حيات انساني در اين نشأة لذت مي‌بخشد. زيرا آنچه موجب شادي و لذت و سرور مي‌شود، حتي در عالم محسوسات، تذكاري از تجربه لذايذ و شادي‌هاي بهشتي است كه خاطره آن هميشه در اعماق روح انسان باقي است و مهر آن هيچ گاه از لوح دل آدمي پاك نمي‌شود.

فضا در مينياتور ايراني در واقع نمودار اين فضاي ملكوتي است و اشكال و الوان آن، جلوه‌اي از اشكال و الوان همين عالم مثالي است. رنگ‌هايي كه در مينياتور ايراني به كار برده شده، مخصوصاْ رنگ‌هاي طلايي و آبي و كبود و فيروزه‌اي، صرفاْ از وهم هنرمند سرچشمه نگرفته است، بلكه نتيجه رؤيت و شهود واقعيتي است عيني، كه فقط با شعور و آگاهي خاصي در وجود هنرمند امكان پذيراست، چون همان طور كه مشاهده عالم محسوس محتاج به چشم سر است،‌رؤيت عالم مثال نيز محتاج به باز شدن چشم دل و رسيدن به مقام شهود مي‌باشد.

مينياتور ايراني داراي حركت است. از افقي به افق ديگر، بين فضاي دو بعدي و سه بعدي، اما هيچ گاه اين حركت منجر به فضاي سه بعدي محض نمي‌شود، زيرا اگر چنين بود مينياتور از عالم ملكوت سقوط كرده و به تصوير عالم ملك مبدل مي‌شد، و چيزي جز تكرار پديده‌هاي طبيعت به نحوي ناقص نمي‌بود، و گرفتار آن نوع گرايش به تكرار صورت طبيعت يا«ناتوراليزم» مي‌گرديد كه اسلام همواره از آن دوري جسته است. مينياتور، مانند قالي و باغ اصيل ايراني با باقي ماندن در افقي غير از افق جهان مادي و در عين حال با برخورداري از حيات و حركتي خاص خود، مي‌تواند جنبه‌اي عرفاني و مشوق شهود داشته باشد، و يك نوع شادي و سرور در بيننده ايجاد كند كه از خصوصيات روح ايراني و شمه و سايه‌اي از لذات و شادي‌هاي عالم ملكوت است. مينياتور به منزله تذ كاري است از واقعيتي كه وراي محيط دنيوي و عادي حيات روزانه بشري قرار دارد، لكن همواره او را احاطه كرده و در دسترس او است.

فضاي مينياتور فضاي عالم مثال است، آنجا كه اصل و ريشه آن از صور طبيعت و درختان و گل‌ها و پرندگان و نيز پديده‌هايي كه در دورن روح انسان متجلي مي‌شود، سرچشمه مي‌گيرد. اين عالم،و خود هم وراي جهان عيني مادي و هم درون نفس انسان. اين، عالمي است كه شعراي عارف پيشه ما بارها به شرح آن پرداخته‌اند. در سنت هنر مينياتور در ايران هنرمندان بزرگ همواره با توسل به آن آثاري كه در درون انسان و نيز در عالم مثال واقع است نقش‌هاي خود را به وجود آورده و از اين طريق دري به سوي عالم بالا و فضاي بي كران جهان ملكوت گشوده‌ايد.

پاورقي‌ها

1- چاپ شده در مجلة باستان‌شناسي و هنر، شماره 1، زمستان 1347، صص 16-12.

2- Coomarswamy

3- Zimmar

4- Darielou

5- Kramrich

6- Salmony

7-  Rowland

8- Ettinghausen

9- Pope


يادداشت‌ها

1. بوركهارت (Burckhardt)، علاوه بر كتاب هنر ديني در شرق و غرب (Sacred Art in East and West) كه داراي فصلي استادانه درباره هنر اسلامي است، مقاله‌اي به نام «ارزش‌هاي جاويدان در هنر اسلامي» در مجله مطالعاتي در اديان تطبيقي (Studies in Comparative Religion)، لندن، تابستان، 1967، به طبع رسانيده كه اصول كلي و جاويدان هنر اسلامي را به نحوي خيره كننده توضيح داده است. و نيز از ايشان كتابي موجود است به نام فاس شهر اسلام كه مطالعه‌اي جامع از ساختمان اجتماعي و عوامل ديني و شهرسازي و معماري اسلامي است و در نوع خود بي نظير است. اميد مي‌رود چنين تحقيقي در مورد يكي از شهرهاي تاريخي ايران انجام پذيرد.

ر.ك. تيتوس بوركهات، «روح هنر اسلامي»، ترجمه سيد حسين نصر، هنر و مردم،‌ ش 55، ارديبهشت 1346، ص 2.

2. مفهوم كيفي فضا غير از آنچه از لحاظ كميت در علم هندسه و معماري مطرح است،‌ در هنر ديني و نيز مراسم عبادي در اديان گوناگون نهايت اهميت را دارد. واقعاْ جاي تعجب است كه برخي در ايران به عذر نوسازي، مي‌خواهند سبكي‌نوين در معماري مساجد اتخاذ كنند در حالي كه نه كوچك‌ترين آشنايي با اين علم كيفي فضا و مكان دارند، و نه حتي مراسم عبادي اسلامي را به طور صحيح درك كرده‌اند، و شايد برخي از آنها در طول عمر خود در مسجدي جهت عبادت قدم نگذارده‌اند. ادعاي به كار بردن روح هنر اسلامي جهت ايجاد شكل و سبكي جديد از معماري ديني، سفسطه‌اي بيش نيست، زيرا اكثر آنان كه چنين ادعاي دارند، كوچك‌ترين آشنايي با روح هنر اسلامي ندارند و مي‌خواهند به اين عذر، يكي از كاملترين و زيباترين هنرهاي جهان را از بين ببرند. اصولاْ زياني كه با از بين رفتن هنر و صنايع مستظرفه به تمدن اسلامي وارد آمده است، كم‌تر از ميان رفتن احكام شرع نيست. فقط كسي مي‌تواند روح يك دين را در ايجاد سبكي جديد از معماري و هنر مربوط به آن دين به كار برد كه آن روح را درك كرده و با آن كاملاْ مأنوس باشد، و اين امر امكان پذير نيست مگر با توسل به همان اشكال و صوري كه اين روح را متجلي مي‌سازد و زاييده اين روح است.

ر.ك.رنه گنون، سيطره كميت و علائم آخر زمان، ترجمه علي محمد كاردان، مركز نشر دانشگاهي، چاپ دوم، 1365

3. ر.ك. تحقيق استاد كربن راجع به تمثيل كعبه در آثار قاضي سعيد قمي، ش 34، 1965.

4. اين امر مخصوصاْ در آثار فارسي سهروردي مانند الواح عمادي و عقل سرخ مشهود است.

ر.ك. هانري كربن، «فلسفه قديم ايران و اهميت امروز آن» ترجمه بزرگ نادرزاده، معارف اسلامي، ش 5، فروردين 1347، صص 40-41.

5. درباره حضرات خمسه، ر.ك. سيد جلال الدين آشتياني، شرح مقدمه قيصري، انتشارات دانشگاه مشهد، ف 5،1385 ه.ق.

6. اصولاْ دو نوع اصطلاح دربارة اين موضوع وجود دارد، يكي آنچه ابن عربي و پيروان او آورده‌اند، و ديگر آنچه به تدريج از طريق سهروردي در بين فلاسفه و حكما متداول‌ شد و كامل آن در آثار ميرداماد و صدرالدين شيرازي و اتباع آنها در دوره صفويه ديده مي‌شود. صرف نظر از اصطلاحاتي كه به كار برده شده، نقشي كه از واقعيت در دو مكتب عرفان و حكمت متعاليه آمده، اصولاْ يكي است.

 

http://www.javidankherad.ir/articleview.asp?id=25

+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 18:9 |
کیده:

این مقاله کند و کاوی در معنای هنر و گوهر آن و در جست‌و‌جوی نوعی ادراک و الهام به خواننده نکته‌سنج است چرا که ذات و نفس هنر، امری معنوی و انسانی است و همانند ادب و عرفان از معارف ذوقی و شهودی به شمار می‌آید و نوعی علم حضوری است نه حصولی و در حوزه مفاهیم و تصورات ذهنی نمی‌گنجد. از این رو، اکثر تعاریف ارائه شده از هنر از سوی اندیشمندان بشری در ظرف دقیق منطقی نمی‌گنجد و غالباً جنبه توصیفی و ذوقی دارد. نگارنده با دقت نظر در این معانی و با نگاهی علمی و شهودی، به ارزیابی این توصیف‌ها از هنر پرداخته و در نتیجه توصیفی به طور نسبی جامع و کلی از آن ارائه داده است که در نوع خود جان‌مایه هنر به شمار می‌رود.
 
کلیدواژه‌ها:
توصیف، ذات، نفس، ذوق، شهود، زبان، بیان، جمیل حق، تجلی، جان مایه
 
مقدمه
هنر، یکی از بارزترین جلوه‌های اسرار‌آمیز فرهنگ و تمدن انسانی است که همواره بر حیات انسانی سایه افکنده است. هر جا کاوش‌های تاریخ تمدن و باستان‌شناسی، نشانی از تمدن و فرهنگ بشری و تجلی آن کشف می‌کند، در هر سرزمینی که تمدنی به عرصه ظهور می‌رسد، آثار و مظاهر گوناگون هنری، اعجاب پژوهشگران تاریخ تمدن و هنر را برانگیخته است و رموز ناپیدای آن، حکیمان را به اندیشه و تأمل فرو برده است. یک محقق تاریخ هنر، با مطالعه آثار هنری و جلوه‌های آن، سیمای روشنی از تمدن و فرهنگ بشری در سرزمین‌های پیشین به نمایش می‌گذارد. هنر، از اسرار آفرینش و حیات فرهنگی انسان است که اندیشمندان علوم انسانی را به پژوهش بیشتر فرا می‌خواند.
 
معنای هنر
در تاریخ فرهنگ و هنر انسانی، معنای هنر با نوعی الهام و اشراق همراه بوده است که گاهی عقل و ادراک انسانی از درک سرّ آن عاجز است. این موضوع نمایان‌گر این نکته است که هنر بیشتر با جان پاک هنرمند و یا سبک بیان او پیوند دارد، نه با صورت‌های ذهنی و خیالی وی.
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 9:53 |
زیبایی شناسی فلوطین

 

این متن که درباره زیبایی شناسی فلوطین است از متن زیر  انتخاب شده است .

Aesthetics from Classical Greece to the Present

PLOTINUS

 

The philosophy of Plato continued to be taught by his fol­lowers, during the first centuries of the Christian era, at Alex­andria and Rome, and in the Academy at Athens, until it was closed by the Emperor Justinian in -29, as a rival and threat to Christianity. But in the hands of creative thinkers, like Philo of Alexandria, at the beginning of the first century A. D., and Numenius of Apamea, a century later, it evolved into a some­what different system that became known as Neoplatonism. The most distinguished and original of the Neoplatonists was Plotinus (204/5-270 A.D.).  Though his thinking ranged widely, and was especially important in philosophy of religion, he also has a significant place in the history of aesthetics.

                               

Plotinus wrote fifty-four essays or "Tractates, which were arranged and published in six "Enneads," or groups of nine, by his pupil Porphyry in the first decade of the fourth century. The text, as we have it today, is in quite good condition, but Plotinus's terminology- is idiosyncratic and often mysterious, so that some parts of his elaborate and complex metaphysics are still subject to doubt or dispute. In main outline, we may say this: Behind the visible world, as its ultimate source and ground, is what Plotinus calls "The One" (to hen) or "The First," which is, in itself, beyond all conception and knowledge. Yet it can not un­truthfully be described under certain aspects by certain terms, if they are taken deeply enough: it is the Good, for example, and the Infinite (Ennead II, Tractate ix, section 1). When we speak of the One, we are taking ultimate reality in its first "hypostasis" —a term for whose meaning one must rely on contextual speci­fication, since no safe synonyms present themselves. The One has also a second and a third hypostasis, which are identical to the first, yet, constitute different functions or, perhaps, roles. The Second Hypostasis is Intellect or Mind, the Divine Knower (nous), which is identical with what it knows (noeta): the Platonic Forms (or Ideas) that constitute the Intelligible World,

 

 

                                                                                                     

The ideal archetypes or patterns of the visible world The Third Hypostasis is the All-Soul (psyche) or principle of creativity and life. Together, the three Hypostases make up a single transcend­ent Being, from which all other Reality proceeds by "emanation" (tolma), and to which all other Reality aspires to return as its primal source (the epistrophe). Emanation is not a temporal process, but timeless; from Plotinus's metaphors of Being as over­flowing like a spring (V, ii, 1), and of a central source of light that grows dimmer with the distance from it (V, iii, 12), we may think of the various parts of reality, including nature and the visible world, as participating in the light of Being, but in various degrees, from the most real things of spirit and intellect down to the lowest grades of matter The Platonic dualism of Being and Becoming is in one sense overcome by this conception of all things as ordered in a continuous degree of greater and lesser reality, but the contrast between the Visible World and the Intelligible World remains in the distinction between nature and the Forms of the Second Hypostasis.

  A fully developed philosophy of beauty is central to this meta­physical system, and pervasive throughout the Enneads, though it is presented most systematically in three of the Tractates­principally in I, vi ("On Beauty"), but also in parts of V, viii ("On the Intellectual Beauty") and VI, vii ("How the Multyplicity of the Ideal-Forms came into being; and on the Good"). Its major inspiration is Plato's aesthetic theory, especially the Symposium, though it also owes a great deal to the Phaedrus and the Timaeus. Nevertheless, it strikes out on its own in some highly original ways.Plotinus's exposition is frequentlyobscure and sometimes almost impenetrably so, but his attempt to pre­serve and deepen what he takes to be Plato's most important ideas, while giving the concept of beauty a new and most signifi­cant metaphysical status, is worth patient study.The tractate "On Beauty" was the first one written, according to porphyry's biography of Plotinus, and it does not develop all of the aesthetic theories characteristic of his mature thought. But it contains some important ideas, and since its argument is diffi­cult, we may well begin our consideration of his aesthetics by tracing its thought with some care, supplementing it from time to time with material from other tractates.

 

 

 

Plotinus begins (1, vi, 1) by reviewing the variety of things that can possess beauty: most obviously things seen and heard, but also (for "minds that lift themselves above the realm of sense to a higher order") "beauty in the conduct of life, in actions, in character, in the pursuits of the intellect; and there is the beauty of the virtues" (trans. MacKenna and Page). The searching question is, "what, then, is it that gives comeliness" to all these things? 'What...is this something that shows itself" in them?

The first answer Plotinus formulates and rejects is

That the symmetry of parts towards each other and towards a whole, with, besides, a certain charm of color, constitutes the beauty recognized by the eye, that in visible things, as indeed in all else, universally, the beautiful thing is essentially symmetrical, patterned.

 

 

 

We cannot be sure whom he is referring to when he says that this is what "almost everyone declares," but he is clearly includ­ing the Stoics; the theory is a plausible misinterpretation of Plato's Philebus, and something close to it can be read from Aristotle's Poetics. In any case, Plotinus argues, it is false. His reductio ad absurdum argument has several parts. (1) "But think what this means. Only a compound can be beautiful, never any­thing devoid of parts In short, if symmetry is a necessary condition of beauty, then simple things cannot be beautiful. But (a) they must be beautiful, otherwise complexes, which are made up of simples, could not be beautiful either: "beauty in an aggre­gate demands beauty in details." And (b) some simple things clearly are beautiful: colors, single tones, the light of the sun, gold, night lightning, and so on. Moreover (c) spiritual qualities, such as "noble conduct, or excellent laws," can be beautiful, but what sense does it make to call them symmetrical? How, for example, could virtues be symmetrical? Finally (2) Plotinus in­serts an argument that symmetry cannot be a sufficient condition of beauty, because an object that remains symmetrical can lose its beauty: "one face, constant in symmetry, appears sometimes fair and sometimes not"—and when the body becomes lifeless, it loses most of its beauty, though not its symmetry (VI, vii, 22).

Thus we come back to the original question: what is the "Prin­ciple -that bestows beauty on material things" (I, VI, 2)? The answer of Plotinus is stated most fully in the tractate "On the Intellectual Beauty”:

Suppose two blocks of stone lying side by side: one is unpatterned, quite untouched by art; the other has been minutely wrought by the craftsman's hands into some statue of god or man, a Grace or a Muse, or if a human being, not a portrait but a creation in which the sculp­tor's art has concentrated all loveliness.

Now it must be seen that the stone thus brought under the artist's hand to the beauty of form is beautiful not as stone—for so the crude
block would be as pleasant—but in virtue of the Form or Idea introduced by the art. This form is not in the material; it is in the designer before ever it enters the stone; and the artificer holds it not by his equipment of eyes and hands but by his participation in his art. Thebeauty, therefore, exists in a far higher state in the art. [V, viii, 1;P. 422].

It is, then, by virtue of matter's capacity to take and hold the Forms that "the Beauty of the divine Intellect and of the Intel­lectual Cosmos may be revealed to contemplation" (V, viii, I; cf. VI, vii, 42). Nothing less than being itself, as a mirror of the One and the Divine, can so stir the soul in contemplation. Since the One, in its second Hypostasis, is both the knowing Intellect and the knowable Forms, and it is form itself that makes the difference between a beautiful and an ugly object ("an ugly thing is something that has not been entirely mastered by pattern, that is by Reason, the Matter not yielding at all points and in all respects to Ideal-Form"), beauty is the mark, and the resultant, of this participation of the object in Ideal-Form.

But the experience of beauty, Plotinus also holds, is not the mere observation that matter is fit to receive Ideal-Form; this fitness is

Something which the Soul names as from an ancient knowledge and, recognizing, welcomes it, enters into unison with it...

Our interpretation is that the Soul—by the very truth of its nature, by its affiliation to the noblest Existents in the hierarchy of Being—when it sees anything of that kin, or any trace of that kinship, thrills with an immediate delight, takes its own to itself, and thus stirs anew to the sense of its nature and of all its affinity [1, vi, 2; P- 57].

In putting on beauty, then, matter acquires a deep "affinity" for the soul. And the soul takes joy in recognizing its own nature recognizing objectified, and in thus becoming conscious of its own participa­tion in divinity. Here in Plotinus is the origin of the mystical and Romantic theories of art that we shall encounter later.

At first glance, it seems that Plotinus, having aving rejected sym-

-metry as a necessary condition of beauty, now brings it in tinder another name, "pattern," and states his own conditions of beauty in a way that runs counter to his previous argument. How can the light of the sun be beautiful, if simple, and therefore incapa­ble of pattern? But he has a different emphasis in mind.

But where the Ideal-Form has entered, it has grouped and coordinated what from a diversity of parts was to become a unity: it has rallied con­fusion into cooperation: it has made the sum one harmonious coher­ence: for the Idea [i.e. the Form] is a unity and what it moulds must come to unity as far as multiplicity may.

And on what has thus been compacted to unity, Beauty enthrones itself, giving itself to the parts as to the sum: when it lights on some natural unity, a thing of like parts, then it gives itself to that whole. Thus, for an illustration, there is the beauty, conferred by craftsman­ship, of all a house with all its parts, and the beauty which some natural quality may give to a single stone.

This, then, is how the material thing becomes beautiful—by com­municating in the thought that flows from the Divine [I, vi, 2;P. 58].

It is unity, then, that is essential here. Speaking of a complex with heterogeneous parts, such as a house or painting, we can say that it becomes beautiful when and only when it is unified, and thus becomes a mirror of the One. But a single spread of color, or a sustained mellow tone, being homogeneous throughout, is unified by that very homogeneity, and so it too can be beautiful.
Thus all beauty is the "outcome of a unification" (I, vi,3).

So with the perceptive faculty: discerning in certain objects the Ideal-Form which has bound and controlled shapeless matter, opposed in nature to Idea [i.e., Form], seeing further stamped upon the common shapes some shape excellent above the common, it gathers into unity what still remains fragmentary, catches it up and carries it within, no longer a thing of parts, and presents it to the Ideal-Principle as some­thing concordant and congenial . . . [I, vi, 3; p. 58].

This explains sensuous beauties. "But there are earlier [i.e., logically prior] and loftier beauties . . . " (I, VI, 4)—"the beauty of noble conduct and of learning," seen not with the physical eye but with the eye of the soul. These are capable of thrilling and exulting us, too, and even more deeply (I,vi, 5). But how? There is "No shape, no color, no grandeur of mass," only the "hueless splendor of the virtues loftiness of spirit; righteousness of life; disciplined ed purity"; and the like. To 'see what makes the

 

 

 

Virtuous soul beautiful, consider first, Plotinus suggests, the opposite, ugliness. The ugly soul is "dissolute, unrighteous: teeming with all the lusts; torn by internal discord; beset by the fears of its cowardice and the envies of its pettiness . . ." etc.—"What must we think but that all this shame is something that has gathered about the Soul, some foreign bane outraging it, soiling it..." In short, this "ugly condition is due to alien matter that has encrusted" the evil man, and if he is to win back his is          win       is grace it must be his business to scour and purify him and make himself what lie was."

According          to this theory of evil something "foisted" on the soul is impure and inwardly            discordant (cf. III, VI, 2; i 1, viii, 13; V, Viii, 13). Its moral discipline therefore consists "purification" of the alien, harmonization of the discord—in a word, unification (I, vi,6; cf.I, ii,4; III,vi,5;IV, vii, 10). So the spiritual beauty of the soul rests on exactly the same condition as the sensuous beauty of art or nature. "And it is just to say that in the Soul's becoming a good and beautiful thing is itsbecoming like to God" (I, vi, 6; cf. II, ix,2)From this point of view, and considered in ideal terms, Beauty appears to be almost identical with Good. "We may even say that Beauty is the Authentic-Existents and Ugliness is the Principle contrary to Existence ... And hence the one method will discover to us the Beauty-Good and the Ugliness-Evil." "The Good and The Beau­tiful," says Plotinus in another place (V, v, 12), "participate in the common source"; the goodness and beauty of the Forms derive from their ideal properties (VI, VI, 18), but in the hier-archy of Being, nevertheless, The Good has priority (I, viii, 2).

At this point (1,vi, 7), in the spirit of Plato's Symposium, Plotinus turns to a description of love—which is always, in every form, a love of beauty (cf. III, v, 1), and consequently a love of goodness and of being. Its hunger and its delight are directed,the soul knows it or not, toward the divine, which, in one aspect, is "the Beauty supreme, the absolute, and the pri-mal (I, vi, 7; cf. VI, ii, 18; V, viii, 8—i o). But by what path are we to rise to acquaintance with this absolute Beauty? Our ex- perience of sensuous beauty gives us the foretaste, the intimation of what lies beyond, but to go beyond we must turn away from "material beauty" (I, vi, 8). "You must close the eyes and call

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Instead upon another vision which is to be waked within you, a vision, the birth-right of all, which few turn to use." This means first fixing our attention, not on music and painting, but on "all noble pursuits, then the works of beauty produced not by the labor of the arts but by the virtue of men known for their good­ness" (I, vi, 9). But even that is not enough: you must make yourself beautiful in spirit, morally excellent, to know perfect beauty.

When you know that you have become this perfect work, when you are self-gathered in the purity of your being, nothing now remaining that can shatter that inner unity, nothing from without clinging to the authentic man, when you find yourself wholly true to your essential nature, wholly that only veritable Light which is not measured by space, ... when you perceive that you have grown to this, you are now become very vision: now call up all your confidence, strike forward yet a step—you need a guide no longer—strain and see.

This is the only eye that sees the mighty Beauty [pp. 6344].

About this last progression, by which we ascend from the ex­perience of sensuous beauty, through the contemplation of moral beauty, to truth itself, more can be added, from passages else­where in the Enneads, to make our account more accurate if, at the same time, less decisive. For the monism of Plotinus's system does not wholly heal or conceal something of the same ambiva- lence toward the arts and toward beauty that we discovered in Plato's philosophy.

What role, exactly, is played by the beauty of art, sensuous beauty, in the soul's passage to ultimate knowledge of, and im­mersion in, the full light of being that the Plotinian philosopher craves? It is a path, says Plotinus: for when we recognize the beauty of a picture we are after all recollecting, however dimly, the eternal Beauty that is our home, and so, since

the sight of Beauty excellently reproduced upon a face hurries the mind to that other Sphere, surely no one seeing the loveliness lavish in the world of sense—this vast orderliness, the Form which the stars even in their remoteness display—no one could be so dull-witted, so immovable, as not to be carried by all this to recollection, and gripped by reverent awe in the thought of all this, so great, sprung from that greatness [II, ix, 16; p. 149].

But on the other hand, sensuous beauty may take us in a different direction:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Beauty is all violence and stupefaction; its pleasure is spoiled with pain, and it even draws the thoughtless away from The Good as some attrac­tion will lure the child from the father's side [V, v, 12; P. 413].

Again, Plotinus distinguishes three ways to truth, those of the musician, the lover, and the metaphysician (I, ill, 1, 2). Being "exceedingly quick to beauty,"the musician tends to respond sharply to "measure and shapely pattern";

This natural tendency must be made the starting-point to such a man; . . . he must be led to the Beauty that manifests itself through these forms; he must be shown that what ravished him was no other than the Harmony of the Intellectual world and the Beauty in that sphere, . . . and the truths of philosophy must be implanted in him to lead him to faith in that which, unknowing it, he possesses within himself [I, iii, 1-2; P. 37].

But on another occasion, Plotinus collapses the lover and the metaphysician into one hopeful and likely seeker after truth, which is "not held by material loveliness," and the path of the musician seems to disappear (V, ix, 2).

As the last quoted sentence suggests, the beauty of the visible world is its mirroring of the invisible, and Plotinus has much to say on behalf of natural beauty. "Even in the world of sense and part, there are things of loveliness comparable to that of the Celestials" (II, ix, 17). The objects around us are expressions of Nature, and "the Nature . . . which creates things so lovely must be itself of a far earlier beauty" (V, viii, 2).

Thus there is in the Nature-Principle itself an Ideal archetype of the

Beauty that is found in material forms and, of that archetype again,the still more beautiful archetype in Soul, source of that in Nature [V, viii, 3;p. 424].

How easy would be the transition, then, from one to the other? Moreover,

The arts are not to be slighted on the ground that they create by imi­tation of natural objects ; for, to begin with, these natural objects are  themselves imitations; then, we must recognize that they give no bare reproduction of the thing seen but go back to the Reason-Principles from which Nature itself derives, and, furthermore, that much of their work is all their own; they are holders of beauty and add where nature is lacking [V, viii, 1; pp. 422-23].

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Here is Plotinus's gentle answer to Plato's doubts about imita­tion: a tree and a picture, of a tree share alike in the Form that bestows on each whatever beauty it may possess, and such is the freedom of the painter that his picture may in fact capture and exhibit that Form even more fully than the tree. "Thus Pheidias wrought the Zeus upon no model among things of sense but by apprehending what form Zeus must take if lie chose to become manifest to sight"—a famous, and in a way revolutionary, state­ment. But even more significantly, and originally, 

Any skill which, beginning with the observation of the symmetry of living things, grows to the symmetry of all life, will be a portion of the Power There which observes and meditates the symmetry reigning among, all beings in the Intellectual Cosmos. Thus all music—since its

Thought is upon melody and rhythm—must be the earthly representa­tion of the music there is in the rhythm, of the Ideal Realm [V, ix, ii; P- 441].

Art need not be representational to be revelatory. ( And for the full meaning of "the symmetry of all life" see III, 11, 16, 17;    111, 1.)

On the other hand, it must be remembered that Absolute Beauty itself is invisible: the "Authentic Beauty" is "Beyond- Beauty" (VI, vii, 33), since it surpasses shape and' form, without which beauty cannot be experienced. Thus, paradoxically, to achieve absolute Beauty is not to see it; to know fully is to be­come the divine, no longer to be external to it. and he who is one with Beauty does not behold the beautiful (V, viii, 11). At this point, the argument has come full circle: or, in a perhaps now too familiar figure, the mystic, having climbed beyond the top of his ladder, kicks it away. Plotinus comes close to exalting Beauty at the expense of beauty, or Beauty at the expense of art; in the framework of his metaphysics, determined as he is to fix the transcendental Beauty as an essential aspect of ultimate reality, he sometimes carries the tension between sensuous and spiritual beauty to the snapping point—since the unseeable Beauty we are after will hardly satisfy the appetite aroused by the seeable beauty that sets us after, it. But, on the whole, Plotinus means to bring the two orders of beauty together more closely than Plato could, and despite passages in the other direction lie has had some success. For if Reality consists of a continuous series of planes,

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Each farther from the central Light of Being, each in a way and mutation of those that are nearer, all beauties, however dim, must be connected ultimately with the Absolute Beauty that they allude to. And at all levels, as we have seen, some consciousness its affinity with the divine is present in the soul.

Bibliography

Sextus Empiricus, Against the Professors, trans. R. G. Bury (Loeb Library, London, 1949).

 

Strabo, Geography, trans. Horace Leonard Jones (Loeb Library,

London, 1949).

Harmonics, Macran (Oxford,19o2 ).

Longinus, On the Sublime, trans. W. Hamilton Fyfe (Loeb Li- brary, London,  1953).

W. Rhys Roberts, Longinus on the Sublime (Cambridge, 1899). Phillip De Lacy, "Stoic Views of Poetry," Am Jour Philol LXIX

(1948): 241-71.

L. P. Wilkinson, "Philodemus and Poetry," Greece and Rome II

(1932-33): 144-51.

L. P. Wilkinson, "Philodemus on Ethos in Music," Class Quart XXXII (1938): 174-81.

A. Philip McMahon, "Sextus Empiricus and the Arts," in Harv­ard Stud in Class Philol (Cambridge, 1931).

Craig LaDriere, "Horace and the Theory of Imitation," Am Jour of Philol LX (1939): 288-3oo.

Horace: Satires, Epistles, and Ars Poetica, trans. H. R. Fairclough, (Loeb Library, London, 1929).

J. Tate, "Horace and the Moral Function of Poetry," Class Quart XXII (1928): 65-72.

G. NIL A. Grebe, "Notes on the Peril Hypsous," Am Jour of Philol

LXXVIII (1957): 355-74.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 9:51 |
زیبایی
سید رضی موسوی گیلانی  ۱۳۸۶/۰۹/۰۶

زیبایی‌شناسی از نگاه افلوطین

 

 


مقدمه
افلوطین از فیلسوفان قرن سوم و متولد سال 204 میلادی است. وی از پیروان افکار و اندیشه‌های فیلسوف نامدار، افلاطون است و ریشه‌ و بنیاد فکر او برخاسته از افکار افلاطون می‌باشد؛ از این رو، وی را نوافلاطونی و یا پیرو افلاطون می‌دانند. لقب و عنوان نو افلاطونی، یکی از عناوینی است که اندیشمندان متأخر اروپایی بر روی تفکرات فلسفی فلوطین نهاده‌اند و با این عنوان خواسته‌اند که میان نظام فلسفی افلوطین و افلاطون، تمایز ایجاد کنند.(1) وی از شاگردان آمونیاس ساکاس است که یازده سال اندیشه‌های افلاطونی را نزد این استاد آموخت. یکی از شاگردان افلوطین که به جمع‌آوری آثار و رساله‌های او پرداخت، فردی به نام فرفوریوس است. وی در هفت سال پایانی عمر افلوطین او را درک کرد و به شاگردی نزد او پرداخت. فرفوریوس، مباحث و افکار استاد را جمع‌آوری کرد و آن‌ها را در 54 رساله تنظیم نمود و سامان داد. او تحت تأثیر فیثاغورث، 54 رساله را به شش دسته تقسیم کرد و هر دسته شامل نه رساله بود که آن‌ها را نه‌گانه‌ها یا انئادها، تاسوعات، تساعیات و یا تسعیات نامیدند.
افلوطین بر اثر گرایش به افکار افلاطونی و آشنایی با تفکرات باطنی و عرفانی زمان خود، نوعی رویکرد عرفانی به فلسفه و مباحث متافیزیکی از خود نشان می‌دهد و سخنان و افکار فلسفی او و آنچه از احوال وی نقل می‌کنند، خود تا حدی اثبات‌کننده این سخن است. برای مثال، کراماتی چند و کشف و شهودهایی را به او نسبت می‌‌دهند که علاوه بر سخنانی که در رساله‌های او آمده، مؤید این سخن می‌باشد. از شرح حالی که فرفوریوس از افلوطین نوشته، می‌توان دریافت که وی درباره ارواح، شناسایی فوق بشری داشته است و اگر در میان جمعی، یک دزد وجود می‌داشت، او تشخیص می‌داد و می‌توانست آینده افراد و شغل آینده ایشان را پیشگویی کند.(2) در باره افلوطین، سخنانی رمزگونه و اسطوره‌ای نقل شده که تا حدی از جهت نشانه شناسی می‌توان گفت که حاکی از نفوذ و تأثیری است که وی بر اندیشه‌ها و افکار دوران خود داشته است و البته اگر این گفته‌ها درباره او از صحت خارجی برخوردار نباشد، می‌تواند حاکی از نقش و اهمیتی باشد که وی در عصر خویش داشته است. او طرفدار این اندیشه است که برای رسیدن به عالم معقول و صعود به مراتب معقول باید افزون بر آگاهی نظری، به سیر و سلوک و ترک دنیا و علاقه‌های دنیوی پرداخت. وی تصفیه نفس را شرط رسیدن به عالم عقل و یا تشبه به احد یا واحد می‌داند. حتی درباره او نقل شده که وی با وجود پیروی از اندیشه‌های استاد خویش، افلاطون، علاقه‌ای به علم سیاست و فلسفه سیاسی نداشت و اندیشه‌های او در راستای عزلت و ترک دنیا بوده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 9:41 |

نمایشگاه تجلی خیال هنرمندانه‌ نقاشان ایران از شمس و مولانا

 
 


+ نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 15:25 |

تصاویر بی‌بی‌سی از کنسرت رپ «رومی» در لندن

 
 

بی‌بی‌سی - بهزاد بلور:



بنیاد فرهنگی میراث ایران (Iran Heritage Foundation) بمناسبت ۸۰۰ مین سالگرد تولد مولانا جلال الدین محمد رومی ، بلخی از تعدادی از خواننده گان رپ فارسی دعوت کرد که با استفاده از اشعار مولاناترانه های رپی را ساخته و در لندن اجرا کنند.


این کنسرت در سالن queen elizabeth hall در مجموعه فرهنگی هنری southbank لندن اجرا شد. محلی که کنسرتهای موسیقی اصیل و کلاسیک کشورهای مختلف جهان برگزار میشود.

هدف از انتخاب این سالن ، مطرح کردن این حرکت جدید موسیقی ایرانی برای تماشاچیان خارجی و مطرح شدن آن در سطحی وسیع تر از جامعه ایرانیان مقیم بریتانیا بود.


کنسرت با ترجمه های جدید گزیده ای از اشعار مولانا توسط " دبستان شعر لندن" آغاز شد. ابول فروشان ترجمه جدید اشعاری که توسط علی عبدالرضائی انتخاب شده بود را با پخش موسیقی الکترونیک ، دو زبانه اجرا کردند.



گروه سیمرغ ؛ گروهی از دانشجویان ایرانی مقیم لندن هستند که به رهبری امین فولادی اشعاری از مولانا را بصورت تلفیقی، رپ و سنتی؛ اجرا کردند. سیمرغ با استفاده های از صداهای الکترونیک و سازهای اصیل کار آزمایشی تازه ای را ارائه دادند.



فریناز از هلند ( از گروه انتقام) به صحنه آمد و کاری را با الهام از اشعار مولوی اجرا کرد. گروه انتقام شامل فریناز و سوگند می باشد که چند هفته پیش دچار تحول بزرگی شد. سوگند از گروه جدا شد و به تنهائی به کارهای پاپ در آلمان ادامه خواهد داد ولی فریناز در سدد است که کار گروه انتقام را با استفاده از خواننده دختری دیگر ؛ ادامه دهد.


ریویل (مهرک) که گروه "شاعران سمی" یا poisonoue poets را در لندن دارد ، برخلاف وضع بد جسمانی؛ بهمراه علی و پرشیا (دختر ایرانی رپ خوان در شهر منچستر) به روی صحنه آمد و شادترین و پرشورترین قسمت کنسرت آن شب را اجرا کرد.



در پایان عرفان که از خواننده گان رپ کالیفرنیاست بهمراه دو خواننده دیگر خشایار و افرا ترانه های آلبوم خود "از خانه تا گور" را اجرا کرد و ترانه ای را به مولانا تقدیم کرد. در پایان اجرای جدیدی از یکی از اهنگهای خود را با همکاری "مهراد هیدن از گروه زدبازی " و "reveal" اجرا کرد و کنسرت آن شب را به پایان برد.

کنسرت رپ فارسی لندن جمعه شب ۲۶ اکتبر برابر با ۴ آبان اجرا شد.

عکس‌های بیشتر از این کنسرت را اینجا ببینید

+ نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 15:23 |